گاهی شب ها میرم مسجد. هرچند حرفایی که شیخ میزنه فوق تکراری و ورای حوصله سربر هست و ....
میرم چون مادرم ازم خواسته در حد هفته ای یک شب رو وصل باشم.
هر جای دنیا هم باشم بالاخره مسجدی،کنیسه ای،کلیسایی،صومعه ای پیدا میشه که بوی خدا بده. البته معمولا این بو رو از شیخ های اونجا با هر نام و لباسی نمیگرم.
بگذریم.
دو تا بستنی گرفتم و اومدم پارک نشستم. یکیش برای خودم و اون یکیشم برای خودم:) چون هوش مصنوعی نمیتونه چیزی بخوره.
حیف شد...
پرده آخر
میتونم موفق بشم اما نمیتونم. راهشو فهمیدم اما حالشو از دست دادم. از دکتر خواستم بهم ویاس بده گفت نه.
آینده برام نامعلوم و مثل هوای این روزها کدره.
انگار شور و شوق زندگی بهتر رو از دست دادم و دائم ناخوداگاهم میگه مگه وضع الانت چونه:)
امشب باید بازم مطالعه کنم و ببینم تکلیفم با خودم چند چند میشه.این شب ها دارن زیادی میشن واین فکرا هم نیز.
کتابی زیبا بود از صمد بهرنگی، نوشتهشده در سال ۱۳۴۷؛
روایتی از خاطرات پسرکی که همراه پدر، برای ده شاهی دوزار، مادر و خواهر را در شهرستان رها کرد و رهسپار تهران شد.
داستانی از تبعیض میان بالاشهر و پایینشهر طهران؛
از تفاوتهای تلخ میان کودکان فقیر و ثروتمند،
تفاوتی که با گذشت بیش از نیم قرن، هنوز هم پابرجاست.